محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

روزهای پایانی

بالاخره وارد هفته ی آخر شدم و روز شماری مام شروع شده و تقویم خط میزنیم و هرروز با هادی جون میگیم که هفته ی دیگه این موقع پسرمون پیشمونه و داریم این کارو میکنیم و ... دیگه اینکه شروع این هفته شروع شده با معده درد ناگهانی و عجیب من به طوری که نمیتونم چیزی بخورم داره بدجور اذیتم میکنه .  وزنم هم تو این روزهای آخر شده ٦٠ کیلو که اصلاً هیچ وقت تو زندگیم باورم نمی‌شد به این وزن برسم. امیدوارم در کمترین زمان ممکن به وزن قبلی برگردم. الهی آمین. و امـــــــــــا تاریخ تولد گل پسر مشخص شد      پنجشنبه رفتیم مطب دکتر ماموریان و ایشون گفتن که بیمارستان برای صبح ٢٦م بهمون وقت ...
23 تير 1392

اتاق پسرمون و سیسمونی 3

ســـــــــــــــــــــــلام بالاخره اتاق عشقم رو آماده کردیم و اینم عکساش   نمای کلی و ورودی اتاق   ... ... سرویس چوب ... شلف ... ساعت دیواری و استیکرها ... پرده (هنر دست مامان ) آویزها (این ماه و ستاره هم خودم درست کردم ) ... مبل تختخواب شوی مامان بابا آویز موزیکال تخت  آغوشی و کالسکه کریر و ساک وسایل روروئک و... مینی واش برج قورباغه  قنداق فرنگی سرویس حمام ... ... ... ... ... ... ... ... ...  عاشق...
16 تير 1392

هفته‌ ی سی و هفتم

سلام پسرم همونطور که از قبل گفتم چهارشنبه وقت سونو داشتم که به همراه بابایی رفتیم ، دکتر سونوگرافیست گفت خداروشکر مشکلی  وجود نداره و وزن شمام 050/3 گفتن وگفتن که بین هفته 36/37 هستیم. شمام حسابی شیطونی کردی صورت کوچولوتم از نیمرخ دیدیم. شنبه هم وقت چکاپ هفتگی بود که همراه هادی راهی بیمارستان بهمن شدم.دکتر ماموریان اول سونوگرافی انجام شده رو دید( البته از قبل جواب سونورو واسشون sms کرده بودم )و گفتن که خدا رو شکر همه چیز نرماله و فشارم رو گرفتن و پاهامرو چک کردن و گفتن که ورم ندارم بعد توصیه های تغذیه ای رو کردن گفتن تا میتونم خوب تغذیه کنم که شما توی این مدت باقی مونده حسابی وزن بگیری وگ...
16 تير 1392

ماه نهم و عکس بارداری

پسر ما نهم تیر وارد ماه نهم و آخر شد .نی‌نی جون ما بزرگ شده و دیگه براش تو شکم مامانش جایی نمونده به خاطر همین مرتب موقع خواب نفس مامانی می گیره و انگار که پوستم هم داره باز میشه.  دیگه دارم کارهای زایمان رو انجام می‌دم شنبه نوبت دکتر داشتم و دکتر ماموریان برام سونوی آخررو نوشت تا بر حسب اون تاریخ زایمان رو مشخص کنه و چهار شنبه قراره که برم برای انجامش که به امید خدا شنبه ی آینده دیگه روز زایمان مشخص بیشه هوراااا  هنوز ساک بیمارستان رو نبستم و احساس می‌کنم هنوز فرصت دارم ولی همه می‌گن زودتر آماده کن که اگه یه وقت زودتر شد هول نشی و آماده باشی. باید لباس‌های نی‌نی رو هم آماده ک...
11 تير 1392

هفته سی و پنجم

امروز درست ٣٤ هفته و ٤ روزمه. دیگه کم کم شمارش معکوس داره شروع می‌شه ولی من هنوز باورم نمی‌شه که دارم نی‌نی‌دار می‌شم چند روزه که احساس سنگینی می کنم، انگار یکدفعه سنگین شدم موندم تا 40 روز دیگه می خوام چکار کنم. خیلی زود خسته می شم وکف پام درد می‌گیره و قدرت جسمی‌م کم شده خوابم هم حسابی متغیره یه شب خوب می‌خوابم و شب دیگه نه.  با اینکه همه می‌گن از نظر ظاهری فقط شکمت بزرگ شده ولی تا امروز ١١ کیلو اضافه کردم که با توجه به وزن قبلی خودم خیلی سنگین شدم این روزها هوا هم حسابی گرم شده و دوست دارم هر روز دوش بگیرم دیگه اینکه تأخیراین مدت برای این بود که به شدت مشغول بودم ...
4 تير 1392

22 خـــــــرداد و هفتـــــــــه 33

سلام  به امید خدا حدود 50 روز دیگه ناناز ما دنیا میاد و مامان باباش رو یه دنیا خوشحال می‌کنه.امروز وقت چکاپ دو هفته یکبار داشتم که با هادی جون رفتیم . خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و وزنم ٥٧ کیلو شده. یعنی از روز اول تا هفته ی ٣٣ ده کیلو اضافه کردم . دکتر برام سونو هم نوشت که من از قبل وقت گرفته بودم و  قرار بود ساعت ٣ اونجا باشیم  از مطب که اومدیم بیرون ساعت ١:٤٥ بود تصمیم داشتیم بریم خونه بعد دوباره برگردیم که به بابا گفتم بریم ببینیم قبول میکنن همین حالا انجام بدیم چون بابا ساعت ٣:٣٠ جلسه داشت بناباین رفتیم به سمت سونوی دکتر حسینی و بابا رفت تا سوال کنه که دیدم زودی اومد و گف...
22 خرداد 1392

پسرم

  آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسها...یم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن ... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی تکراری را برایت تعریف کنم وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم، با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده، همانگونه که تو اولین قدمهایت را ک...
19 خرداد 1392

این روزهای مــــــــا

  سلام ما اومدیم بعد از این همه تأخیر . من دارم هفته‌ی ٣٠ بارداریو می‌گذرونم.هفته ی پیش وقت چکاپ ماهانه بود. خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و دکتر گفت ورم ندارم و از این به بعد باید دو هفته یک‌بار برم  و وزنم هم ٥٦ شده بود .وقتی از دکتر تاریخ زایمان رو پرسیدم برام وقت زایمان طبیعی رو ١٠ مرداد و سزارین رو هم یک هفته زودتر گفت . وقتی هم داشت صدای قلبت رو میذاشت که بشنوم تند تند تکون میخوردی طوری که دکتر گفت چه پسر وروجکی داری پسر قشنگم،  این روزها خیلی با حرکاتت عشق می‌کنم. مخصوصاً زمانی که پاهای کوچولوت رو محکم می‌زنی. کف پاهای نازت رو زیر دستم احساس می‌کنم ودلم برات ضعف می‌ره. ه...
6 خرداد 1392

ورود به سه ماهه آخر و تکمیل سیسمونی

سلام  از شنبه ما وارد سه ماهه سوم شدیم و دیگه داره واسه خودش مردی می‌شه این جوجه ی ما. جواب آزمایش گلوکز هم خدا رو شکر نرمال بود. فقط کمی گلبول‌های قرمزم پایین بودکه دکتر گفت مشکلی نیست. توی این روزها کار من شده صبح به صبح رفتن روی ترازو تا ببینم چقدر وزنم اضافه شده و تا حالا ٥٥ شدم یعنی ٧ کیلو از اول تا حالا دیگه اینکه خوابم کمی به هم ریخته و تقریباً چند ساعتی از قبل کمتر شده ولی بنظرم طبیعیه و بدنم داره برای اومدن نی‌نی و بچه‌داری خودش رو آماده می‌کنه. این روزها علاقه‌ی خاصی به گوجه سبز  پیدا کردم و خیلی بیشتر از قبل می‌خورم. علاقه‌م کمی به شیرینی هم بیشتر شده. نی&z...
16 ارديبهشت 1392